‏نمایش پست‌ها با برچسب روز نگاشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز نگاشت. نمایش همه پست‌ها

خدا بزرگ تر از آن است که در وصف بگنجد

گاهي وقت ها هست که دوست نداري نمازت تموم بشه اين دقيقا همون وقتي  ِ که
دلت شکسته،تکيه گاهت سست شده و آينده ات مبهم و کدر،اين درست همون وقتي
ِکه نمازت شده حرم امن الهي،اين درست همون وقتي ِ که از همه کس و همه جا
بريدي اين يعني:
 خدا نزديک ِ و تو اين رو حس مي کني با تمام وجود.
اون وقت ِ که الله اکـــبر هات لبريز ِ از تمناست،لبریز از يقين،از توکل.
توي اين لحظه هاست که می فهمی خدا بزرگ تر از اونه که در وصف بگنجه

روز نگاشت-چهارشنبه ی هفدهم شهریور هشتاد و نه

روز از صبح مثل کش لقمه بود و یا زه کمان:گرم و کش دار.روز تابستان و روزه یعنی کسالت برای انجام کوچکترین کار اجباری ای.از صبح یک فیلم دیدم از کاهانی به قلم خودش و مهکام:آدم،مرگ و زندگی داشت،غم و شادی داشت،فرشته ی مرگ داشت،مرد داشت زن هم داشت همه ی اینها در فیلم بود و نبود. دو فیلم هم خواندم فیلم نامه هایی از قلم محسن مخملباف یکی سفرقندهار و دیگری شاعر زباله ها.
اولی تصویر های متعددی داشت با تاکید بر روایت مین و پاهای مصنوعی و البته برقع تصویر اول از جنگ می گفت از نا بسامانی از غم و بی چارگی،تصویر دوم هم حرف داشت فریاد داشت فریادی که از پشت برقع خارج نمی شد فریادی برای ازادگی زن ها.برای صداهایی که دم نزندن از اینکه چرا زنان افغان سیاه یر نام دارند،شاید هم این به خواست خود سیاه یر ها بوده است.
دومی اما بیشتر در چند فضا حرکت داشت.گاه ازبیرون شهر و گاه از درون.بیرون محل جمع اوری زباله ها بود و درون هم جایی برای زیست یک دختر جوان،یک شاعر و یک مرد الکلی و یک دیوانه. جایی حاوی یک اموزشگاه طراحی و ارایشگاه و یک سفارت خانه و صندوق پست.اما متنوع بود و تاکیدی هم داشت بر قتل های زنجیره ای.رفتگر عاشق بود اما شاعر نبود.
از کش داری روز گفتم از اینکه چون زه کمان هی کش امد و کش امد و ناگاه تیر در رفت.گاه ادم محکوم به زیست است و گاه مدیون.من امروز محکوم بودم به زندگی کردن.حکم جبر می اورد و جبر جایی که کسالت هست...

***
رمضان از سومین شب قدر که می گذرد سخت رنگ می بازد.انگار تاب بی علی بودن را ندارد.شاید هم از عادت است از اینکه برای ما عادی می شود و تکراری.
رمضان رغبتت کو؟والبته روزه دار تو هم بی تقصیر نیستی.